علم هیئت و نجوم -علامه حسن زاده آملی

من و ماه و شبانگاه و ستاره   بروى یکدیگر اندر نظاره 

 مرا با شاهدان آسمانى   به شبها بود بس راز نهانى 
ترجیح بند دیوان یکى از شواهد این مدعى است که فرمود:
در شبى حال بود و بیدارى   گریه بود و حضور و اذکارى 
در خجسته سحرگه آنشب   از سرا آمدن برون بارى 
سر ببالا نموده ام ناگاه   متحیر ز صنعت بارى 
لشکر بى شمار استاره   ماه میکردشان علمدارى 
دیده ام کهکشان و بر ساوش   حامل راءس غول غدارى 

((کهکشان )) همان راه شیرى است . و ((بر ساوش )) اسم ستاره اى است . ((راءس غول غدارى )) چند ستاره اند که مثل سر یک غول غدارى را مى مانند که بر ساوش آنها را به دست خود گرفته است . و لذا در بیت بعدى کهکشان به خندق و بر ساوش به جناب امیر المؤ منین یعنى حیدر و راءس غول غدار به سر عمرو بن عبدود تشبیه شده است لذا فرمود:

گفتم آن خندق است و آن حیدر وین سر عمرو عبدود بارى 
یک طرف ایستاده قیقاوس   سهمگین رزمجوى جبارى 

قیقاوس همان کیکاوس است که یک سرى ستاره اند. جبارى هم اسم ستاره است که دم او مثل شعله آتش ملتهب است که در بیت بعدى آمد:

ملتهب بود آنچنان گویى   دم او بود شعله نارى 
بود قنطورس سلحشورش   یکه تازى سپاه سالارى 

قنطورس اسم ستاره است .

قوس آنسان کمان گرفت بدست   صد چو آرش غلام او آرى 

ستاره هاى برج قوس به طورى به هم اجتماع دارند که مثل آن است که شخصى کمان به دست گرفته است ، و آنچنان با صلابت است که همه جنگاوران پیشین همچون آرش که داستان آن در شاهنامه فردوسى آمده است ، همانند غلام قوس اند.

مثل جوزا کمر ببست چنانک   کمر او مگر بُدى تارى 

جوزا را دو پیکر و تواءمان هم گویند که مثل دو سرباز کمر بسته و آماده به رزم اند که کمر جوزا خیلى جمع و جور شده است .

شیر از هیبتش ستان گشته   همچو بر آب حوت مردارى 

ستاره هاى برج اسد را شیر گویند که این ستاره ها در مقابل جوزا ستان اند همانند ماهى که در آب مرده باشد و ستان شده باشد.

زُهره از صنج زَهره میبردى   رامح از نیزهاى بسیارى 

زهره ستاره رقصان و مطربان است که رقص او زَهره انسان را مى برد.
رامح اسم ستاره اى است که از چند ستاره تشکیل شده است و مثل شخصى را مى ماند که در دست او نیزه اى باشد.

دست غَوّا بدسته شلاق   یا چو حوا بدست او مارى 

عوا چند ستاره است و مثل شخصى را مى ماند که در دست وى شلاقى است . حوا هم چند ستاره اند که مار در دست دارند.

ارژنى برگرفت جبارى   چوبدستى بدست نقارى 

ارژنى ، چوب دستى را گویند. جبارى ستاره هاى جبارند که چوبدستى را به دست گرفته و مثل نقار بر طبل مى کوبند.

عین ثورش بفن جاسوسى   در کمین همه به عیارى 

ستاره هاى برج ثور به صورت گاو مى مانند که سرش یک ستاره روشن است که آن را عین ثور یعنى چشم ستاره هاى برج ثور مى گویند و آن را جاسوس نیز مى نامند.

همه چالشگرى و چالاکى   همه خونریز روز پیکارى 

چالشگرى یعنى همه چنگاور و با چالاکى آماده رزم اند که امر خدا برسد.

همه با نظم خاص و ترتیبى   همه در حد خاص و معیارى 

همه صف بسته و کمر بسته   همه در حالات خبربسویم صورت هر یک ستان بود   ستان بود و چه نیکو دلستان بود 

مرا صورت بدانها هم ستان بود   تفاوت از زمین تا آسمان بود 
 به رمز عاشقى چشمک به چشمک   شدم تا آشناى با یکایک 
داستانى شنیدنى از حضرت مولى

در درس هفتاد دروس هیئت بود که در خدمت حضرتش در مسجد حضرت معصومه سلام الله علیها تشرف داشتیم که سخن از کهکشان و راه شیرى به میان آمده بود و حضرتش به نقل خاطره اى شیرین و شنیدنى پرداخته بودند که در درس ۷۰ دروس هیئت ج ۲ ص ۵۲۴ و ص ۵۲۵ آمده است . اینک بشنو:
((اکنون بحث را بدین داستان که برایم پیش آمد پایان مى دهیم و آن اینکه : در زمان جوانى که بهار زندگانى است از پریشان روزگارى و بى سر و سامانى ، چند روز تابستانى در دیهى کوهستانى یگانه و بیگانه بسر مى بردم ، پیر مردى کهنسال و دراز اندام که گویى از پشت و نژاد ((عوج عناق )) بود بزرگ و داناى آن دیه بود. پیرى از پیرایه دانش تهى ، ولى به زیور پارسایى پیراسته و آراسته و بسیار ساده و پاک نهاد بود. از سر میهمان نوازى بدیدارم آمد و تازگیها نمود و گشاده رویى و خوش خویى از خویشتن نشان داد.
برنامه ام این بود که چون پاسى از شب مى گذشت و همه به خواب مى شدند پوشیده از مردم از سرابدر مى آمدم و به تماشاى چهره دلگشاى آسمان سرگرم مى بودم ، و با پریرویان آسمانى چشمک به چشمک روبارو، همدم و همسخن مى شدم . من ناآگاه که آن پیر از کار این جوان آگاه شد و هر شب در کمین من است و بدین پندار نپخته که در آن دیه گنجى نهفته است و این تهیدست پابست آن شده است و در اندیشه بدست آوردن آن است .
تا شبى در پیرامون کارم که من در گوشه اى نشسته بودم و او در کنارى ایستاده بود، ناگاه نگاهم به پیکرى هنگفت و شگفت افتاد، گفتم : جن است ، بسم الله الرحمن الرحیم به زبان آوردم و دیدم پنهان نشد. از جاى برخاستم و با دودلى آهسته و آرام گام به گام گاهى گامى فراپیش و گاهى گامى فراپس ، بسویش روانه شدم چنانى که او را راه چاره و گزیر و گریز از من نبود، تا نزدیک شدم و دیدم آن پیر بى پیر است ؛ ناچار از این روى داد، نخست اندکى سخن به چون و چرا آغاز شد و سپس به سازش و پرسش و پاسخ انجامید، تا این که از من پرید این خط سپید آسمان چیست ؟ گفتم از بسیارى ستاره هاى نزدیک هم و پرتو آنان خطى چنین شیرین و دلکش در سیماى زیبا و جانفزاى آسمان پدید آمده است که آن را ((راه شیرى )) و ((کهکشان )) مى خوانیم .
پس از شنیدن این پاسخ چند بار سرش را از پیش به پس جنبانید و گفت این که تو گویى سخنى سخت سست است و از بیخ نااستوار و نادرست .
گفتم اى پیر جوان بخت جهان دیده و سخن شنیده تو که از درستش آگاهى و بدان دانایى چه خوش است که آن را در این دل شب از تو بیاموزم و بر دل نشانم و در روزگار به یادگار داشته باشم و سپاسگزار شما باشم ، امیدوارم که از خداى یکتاى بى همتا پاداش بسزا بستانى . پس از اندکى درنگ گفت : هنگامى که حضرت ابراهیم خلیل بفرمان رب خلیل خواست فرزندش ذبیح را قربانى کند، همین که او را به زمین نهاد تا کارد را بر گردنش نهد، پروردگار مهربان به جبرئیل دستور داد که هر چه زودتر قوچى را از بهشت مشک سرشت براى ابراهیم ببر، و از او بخواه که بجاى فرزندش این قوچ را ذبح کند؛ چون جبرئیل خواست قوچ را از آسمان به زمین آورد آن زبان بسته بسى سرکشى و بى تابى کرد که بر اثر آن ناآرامى شاخش سخت به آسمان کشیده شده که این خراش بر رخسار آسمان پدید آمده است )).
عوج بن عنق : در داستانهاى قدیم نام مردى بوده که قامتى بسیار بلند داشته ، گویند حضرت موسى با عصا بر ساق پاى او زد و او را هلاک کرد، اکنون کسى را که بسیار بلند قد باشد به او تشبیه مى کنند.
در مورد ((هلال ماه )) حضرتش مى فرمود: در هنگام استخراج تقاویم نجومى در طى نه سال و موارد دیگر از بس که با هلال ماه سر و کار پیدا کردم که چشم من هلال شناس است و هر لحظه ماه را ببینم مى دانم که چه شبى است و حکایت از چه شب دارد. و نیز با ستاره ها خیلى حشر داشتم که همه را شناسایى مى کردم . تابستان گاهى به ده ((گَرنا)) مى رفتم و گاهى هم در همین ایراى لاریجان بالاى قله ها شبها به صبح مى آوردم و با آنها کار مى کردم .
در قله هاى مجاور روستاى ((ایرا)) خیلى از شبها که هنوز در ((رینه )) و ((ایرا)) برق وجود نداشت ((دم گرگ )) که علامت صبح کاذب است و نیز صبح صادق که آن دم گرگ پهن مى شد را مشاهده مى کردم و با خود نقشه هاى مختلف آسمانى داشتم و صورتهاى ستارگان را شناسایى مى کردم و از اسرار آنها آگاه مى شدم . و لذا خودم اینک همه آن نقشه ها هستم .

دارى متحد رو به جانب واحد   متفق هر یکى پى کارى 

چون حرکت ستارگان ثوابت و سیار از مغرب به سوى مشرق است که در علم شریف هیئت آن را ((حرکت به توالى )) یعنى حرکت از مغرب به سوى مشرق دانند.

من درویش ره نشین گدا   بنظاره ستاده بسیارى 
تا که شد دیدگانم از دیدن   دیده نا امید بیمارى 

تا اینکه در ترجیع بندش فرمود:

همه یار است و نیست غیر از یار   واحدى جلوه کرد و شد بسیار 


منبع:جلد دوم شرح دفتر دل علامه حسن زاده آملی-شارح استاد صمدی آملی

13 پاسخ به “علم هیئت و نجوم -علامه حسن زاده آملی”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *